تبليغاتX
Ahmad Reza Taheri - عمر ما و فاجعه بزرگ به سایت شخصی فلسفه سیاسی احمد رضا طاهری خوش آمدید

Copyright © ahmadrezataheri.org 2006

عمر ما و فاجعه بزرگ

عمر ما و فاجعه بزرگ

 

 

زمانی که دانشجوی فوق لیسانس علوم سیاسی بودم،  با یکی از استادهای خود وارد بحثی کوتاه در مورد فلسفه زندگی شدم. ایشان حرف جالبی زدند، به این قرار: "که بشر باید شکرگزار خالق باشد، زیرا که بزرگترین نعمت دنیا را به او داده، ولی بشر از این نعمت همیشه غافل بوده است"...!

 

"بزرگترین نعمتی که خالق به ما داده آن است که به بشر این توانایی را نداده تا از تاریخ مرگ خود اطلاع داشته باشد. همین برای ما بزرگترین نعمت است." 

 

اگر که این توانایی در ما وجود میداشت آنوقت زندگی بی روح و بی معنی میشد. شاید هم جلوی بسیاری از پیشرفت ها، از یک طرف، و از طرف دیگر، جلوی بسیاری ازجنگها و خونریزی های تاریخی گرفته میشد.

 

هر چند که انسان میداند عمری محدود دارد و میداند که نمیتواند از آن حدود خارج شود، ولی همینکه نمیداند چه روزی و یا چه سالی میمیرد باز هم نعمت بزرگیست، و گرنه، خیلی از کارهایی که باید میکرد را انجام نمیداد و یا برعکس. فرض کنید که دقیقا میدانید چه وقت مرگ به سراغ شما میآید؟ آنوقت چه میکردید؟

 

متاسفانه یا خوشبختانه، تمام ما در صف مرگ قرار گرفته ایم، اما نمیدانیم که کجای صف هستیم. آیا در ابتدای صف قرار گرفته ایم یا در انتهای آن. اما در هر کجا که هستیم این صف بدون کوچکترین رحم و مهربانی و بدون توقف به حرکت خود ادامه میدهد...! 

 

بهرحال، برگردیم به یادداشت اصلی مان که همان "عمر ما و فاجعه بزرگ" میباشد. از آنجائیکه متن ما در واقع بخش بسیار کوچکی از تفکر موریس مترلینگ است و شاید در آینده از این فیلسوف اروپایی نقل قول شود لازم است او را شناخته باشیم. مترلینگ شاید برای خیلی ها شناخته شده نباشد. به همین دلیل توضیحی مختصر درباره وی ضروریست.

 

بنابراین، چند نکته مهم درباره موریس مترلینگ از ذبیح الله منصوری: من (ذبیح الله منصوری) با اینکه حدود یکصد و پنجاه کتاب علمی، ادبی، تاریخی، جهانگردی، فلسفی، فنی و احیانا پلیسی ترجمه و در مطبوعات یعنی جراید تهران منتشر کرده ام... در خود آن فدرت را نمیبینم که نخبه آثار مترلینگ را ترجمه کنم زیرا میترسم که از عهده ترجمه برنیایم و آنوقت مترلینگ را در نظر ایرانیان بدنام کنم... بعضی از کتب مترلینگ اصلا قابل ترجمه نیست، یعنی مطالب آن کتابها آنقدر عمیق و دقیق است که فقط باید آنها را در زبان اصلی که زبان فرانسه باشد خواند و همینکه خواستید به زبان فارسی ترجمه کنید نظیر بخار به هوا میرود و چیزی از آن باقی نمیماند.

 

در ادامه ذبیح الله منصوری میفرماید: برای رفع سوء تفاهم از خوانندگان خواهشمندم که وقتی آثار مترلینگ را میخوانند پیوسته این حقیقت را در نظر بگیرند که این مرد متفکر میخواسته است عظمت جهان و خداوند تبارک و تعالی را تا آنجا که ممکن است بنظر ما برساند و بفهماند که این جهان را آفریده چقدر بزرگ و عظیم و تواناست و غیر از این هر چه راجع به آثار مترلینگ بگویند ناشی از کوتاه فکری است و یا ناشی از اینکه آثار او را سطحی خوانده اند.

 

موریس مترلینگ اصلا بلژیکی میباشد. او دارای  تحصیلات دانشگاهی در زمینه حقوق بوده و مدتی هم مشغول وکالت بوده است. بعدها به نویسندگی روی می آورد و در سال 1911 دارنده جایزه نوبل میشود. سپس به نوشتن کتب فلسفی روی می آورد.

 

میگویند او درخشانترین شراره نبوغ فلسفی بشر است. هیچ نویسنده فرانسوی از سه قرن باینطرف نتوانسته است جذاب تر، سلیس تر، عمیق تر و شیوا تر از مترلینگ نویسندگی کند... او در سال 1949 میلادی بر اثر سکته قلبی در گذشت.

 

انشتین میگوید: شاید قرنها بگذرد و در کره خاک متفکری مانند مترلینگ بوجود نیاید.

 

برکسون معتفد است: اگر بگوئیم مترلینگ بمنزله سقراط عصر حاضر است سقراط را خیلی بزرگ و مترلینگ را کوچک کرده ایم.

 

همچنین پرنس دوبروگلی مینویسد: در مغز و قلب مترلینگ خداوندی چنان بزرگ و لایزال وجود دارد که از آغاز پیدایش بشر یک چنین خدای بزرگ و توانا بفکر هیچ متفکری نرسیده است.

 

در نهایت، ذبیح الله منصوری با افتخار مینویسد: ممکن است من پیر و شکسته شوم، ممکن است روزگار با من بازی کند، ولی همه وقت بزبان حال میگویم: ای مردم! این منم که برای اولین مرتبه اثار مترلینگ را بزبان فارسی ترجمه کرده ام.

 

اکنون برگردیم به نوشته ای از مترلینگ که میگوید، حالا که به عقب بر میگردم و این همه مصائب و بدبختی ها را از نظر میگذرانم شکر میکنم که عمر من بسر آمده است و دوره بدبختی ها و مصائب آینده کوتاه میباشد. بر عمر گذشته افسوس نمیخورم زیرا میبینم اگر در گذشته یک مخترع بزرگ یا یک کاشف معروف و یا یک پزشک عالیمقام بودم باز امروز در آستانه مرگ همین احساسات را داشتم. یعنی همین طور از زندگی سابق بیزار و از مصائب و بدبختی های عمر متاثر و از نزدیکی مرگ راضی و شادمان بودم.

 

من هیچ افسوس نمیخورم که چرا نام من در دنیا باقی نخواهد ماند برای اینکه میدانم نام هیچکس در دنیا باقی نمیماند و عمر کره خاک که پانصد میلیون سال یا کمتر و زیادتر میباشد در قبال عمر جهان حتی یک میلیونیم ثانیه نیست. فرضا تا پانصد میلیون سال دیگر ساکنین کره خاک نام ما را بخاطر داشته باشند تازه اسم ما حتی باندازه یک میلیونیم ثانیه در جهان باقی نمیماند.

 

فاجعه بزرگ زندگی ما این است که هر روز صبح که از خواب بر میخیزیم مشاهده میکنیم که یک روز پیر شده ایم و از آن بزرگتر آن است که با وجود پیری به هیچ یک از اسرار جهان پی نبرده ایم. خیال نکنید که ادراک اسرار الکتریک و اتم و حتی عمر جاویدان بمنزله فهم اسرار دنیا است. ما اگر صد هزار سال هم عمر کنیم تازه باسرار اصلی جهان پی نمیبریم یعنی نمیدانیم که این دنیا را برای چه آفریده اند و پایان آن چه خواهد شد. و چون هرگز باسرار اصلی دنیا پی نمیبریم هر کشفی که بکنیم و هر عملی بیاموزیم بمنزله آن است که خس و خاشاک را از سطح دریا جمع آوری نمائیم و عمق دریا همواره برای ما مجهول خواهد بود.

 

از این دو فاجعه بزرگتر آن است که گوئی در این دنیا هیچ کس هیچ چیز نمیداند و بزرگترین کهکشانهای جهان که حاوی میلیونها خورشید می باشد و هر خورشیدی یک دنیای شمسی است نیز مثل ما نادان است. و گرنه تا ابدالدهر دایره وار اطراف چیزهای دیگر گردش نمیکرد و این حرکت دیوانه وار را برای همیشه تکرار نمی نمود. من قبول میکنم که ممکن است این گردش های متوالی و یک نواخت برای مصلحت بزرگ و مخصوصی باشد ولی چون ما از این مصلحت بی اطلاعیم و راه فهم این مصلحت را نداریم مثل این است که این مصلحت اصلا وجود نداشته باشد. زیرا اصل این است که ما بدانیم اینها برای چه گردش میکنند و وقتی ما از این موضوع بی اطلاع بودیم و یا علت گردش آنها را بما نیاموختند دیگر برای ما چه فایده دارد که بعد از محو ما دیگران از این موضوع با اطلاع باشند. 

 

در بلژیک ما ضرب المثلی هست که میگویند "مرگ فقرا غصه و اندوه ندارد." زیرا فقرا بعد از مرگ آن وسیله را ندارند که برای مردم و بعبارت بهتر برای خودشان تشریفاتی قائل شوند و مجالس ترحیم و تذکر و غیره بر پا کنند. ولی باید گفت که اصولا مرگ "اعم از اینکه متعلق به فقیر و یا غنی باشد" غصه و اندوه ندارد.

 

بعد از مرگ دنیائی است که هیچ کس از آن خبر ندارد. آنکس که این دنیا را آفریده نیز از اسرار آن بیخبر است و شاید اصول و اساس و قانون اصلی دنیا بی اطلاعی و بیخبری است. در چنین دنیائی از لحاظ ما مرگ و تولد هر دو یکی است زیرا همانطوری که بعد از تولد نمیدانیم اسرار دنیا چیست بعد از مرگ هم از اسرار آن مطلع نخواهیم شد.

 

آری ترس ما از مرگ ناشی از این است که بیمناک هستیم که مبادا "من" را از دست بدهیم و بعد از مرگ خودمان را نشناسیم. اینهم نباید ترس داشته باشد زیرا در همین دنیا هر 24 ساعت یکمرتبه بر اثر خواب "من" را از دست میدهیم.

 

من وصیت کرده ام که بعد از مرگ من از تشکیل مجالس ترحیم و تذکر خودداری کنند و نیز از جراید خواهش میکنم که بعد از مرگ من چیزی ننویسند. ما چه مزیتی بر اسب و الاغ و گنجشک و کبوتر داریم که مرگ ما با اهمیت تر از مرگ آنها باشد و برای خود اهمیتی زیادتر قائل شویم.

 

بزرگی و کوچکی چیزی است که فقط از دریچه چشم مدور ما نمایان میشود و برای این دنیا عظمت یک کره خورشید با عظمت یکدانه گندم هر دو یکی است یعنی هیچکدام دارای عظمت و اهمیت و احترام نیست و بهمین دلیل مرگ ما برای دنیا هیچ تفاوتی با مرگ یک لاشخور یا یک مورچه ندارد.

 

 

 

منبع: بر گرفته شده از کتاب افکار کوچک و دنیای بزرگ (اندیشه های یک مغز بزرگ) ، موریس مترلینگ، ترجمه ذبیح الله منصوری،  انتشارات انشتین، ص 2، 3، 13.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 25 فروردین1386ساعت   توسط Ahmad Reza Taheri  |