اندیشه کمونیزم و علم ناقص ما: احمد رضا طاهری
اندیشه کمونیزم و علم ناقص ما
احمد رضا طاهری
در دنیای به اصطلاح مدرن ما و یا به قول برخی، دنیای پست مدرن، در کشور در حال توسعه ای چون ایران و در جوامعی سنتی مذهبی چون بلوچستان، اگر از مردم مخصوصا آنهایی که فاقد معلومات و مطالعات کافی در رشته های علوم انسانی و اجتماعی هستند، پرسیده شود که کمونیزم یعنی چه؟ و کمونیست به چه کسی میگویند؟ چه پاسخ خواهند داد؟
اگر که این سوال از مردم عادی (لطفا توجه شود که در این قسمت منظور از مردم عادی عموما به کسانی گفته میشود که صرفا سواد مذهبی و حوزه ای کم یا متوسط دارند و همچنین از افراط گرایان اسلامی هم به شمار میروند) پرسیده شود، پاسخ به این صورت خواهد بود: " کمو یعنی خدا، و نیزم یا نیست هم، یعنی نیست، در نتیجه، کمونیزم یعنی بی اعتقادی به خدا. کمونیست کسی است که به دین اعتفاد ندارد و مشرک است و باید از بین برود، چون که ضد دین است. کشتن این نوع افراد ثواب و پاداش دارد."
حال، اگر این سوال از مردم عادی دیگر (لطفا توجه شود که در این قسمت منظور از مردم عادی دیگر عموما به کسانی گفته میشود که دارای تحصیلات دانشگاهی در رشته های غیر علوم انسانی هستند و تفکر مذهبی دارند بدون آنکه قوانین مذهبی را در عمل رعایت کنند و همچنین فاقد اطلاعات متوسط در رشته علوم اجتماعی میباشند) پرسیده شود، پاسخ به این صورت خواهد بود: "کمونیزم تفکری است مارکسیستی... این تفکر وجود دین را نفی میکند." اما، این دسته مانند دسته اول معمولا خواهان مجازات کمونیستها به مرگ نیستند.
و اگر همین سوال از طبقه ای دیگر پرسیده شود (لطفا توجه شود که در این قسمت منظور از طبقه ای دیگر عموما به کسانی گفته میشود که دارای تحصیلات دانشگاهی و یا مطالعه در رشته های علوم انسانی هستند اما در کل فاقد دانش کافی از این رشته میباشند) معمولا، پاسخ ممکن است به این صورت باشد: " که کمونیزم تفکری مارکسیستی لنینی است و سیستمی دیکتاتوری که در شوروی به اجرا در آمد. این سیستم در چین، کوبا و... نیز وجود دارد اما در دنیای امروز جایگاه خود را از دست داده و اینکه معمولا به کمونیستها لقب ضد دین داده شده است."
توجه شود که نکته مشترک بین این سه گروه آن است که کمونیسم هم بعنوان اندیشه و هم بعنوان سیستم اجتماعی سیاسی اصولا منفی میباشد و اینکه کمونیستها گرایشات ضد دینی دارند. معمولا، از دیدگاه این سه گروه، مردمی که بحث های آنان همراه با انتقاد از دین باشد را به هیچ عنوان قبول نداشته و بلکه آنان را کمونیست و ضد دین می خوانند. بدون اینکه خود معلومات کافی از دین و کمونیسم داشته باشند.
با توجه به چنین تعریفی عجیب از کمونیسم، موضوع تاسف آور آن است که خیلی از افراد با بر چسبهای کمونیستی توسط افراط گرایان مذهبی اسلامی ترور و یا از بین رفته اند و یا حداقل اینکه از جامعه سنتی مذهبی حاکم کاملا رانده شده اند.
در این رابطه، بی دلیل نیست که ضرب المثلی معروف میگوید "علم و دانش ناقص خطرناک است." بدبختانه، در طول تاریخ بسیاری از مردم فدای منافع خاص و فکر ناقص بشر بوده اند. نسلهای بعد متوجه خطای های افراد نادان شده و به حال تاریخ و جهالت نسلهای پیشین خود افسوس خورده اند. در این مورد، بهترین نمونه، مثال سقراط میباشد که او را محکوم به مرگ کردند. علت آن بود که تفکر و سخنان سقراط را بد و منفی تفسیر میکردند. همچنین، متاسفانه در این خصوص میتوان صدها نمونه از سیستمهای سیاسی مختلف دنیا را مثال زد. تاسف آورتر و بدتر از همه چیز، به نظر من، آن است که این نوع بشر طبیعتا به دنبال این بوده که با همان معلومات ناقص خود دیگران را وادار به پیروی از تفکر خود کند، فقط به این دلیل که معتقد است فقط او میداند و میگوید و غیر از او نمیدانند.
بنابراین، هدف از نوشتن "اندیشه کمونیسم و علم ناقص ما" آن است که در بالا به آن اشاره شد.
بحث پرسش و پاسخ سه گروه متفاوت که به آن پرداختیم ساخته واقعیت جامعه است، واقعیتی که نشان دهنده بافت فرهنگی اجتماعی خاص جامعه ما میباشد. اما، این دلیل بر آن نمیباشد که یک چنین جامعه سنتی مذهبی فقط از همین سه گروه ذکر شده تشکیل شده است و بس. بلکه در چنین جامعه ای افرادی هم هستند که اصلا درباره کمونیسم نظری ندارند و چون هیچ نظری ندارند، نمی توانند اظهار نظر نمایند. ولی با این وجود، این نوع افراد، از این لحاظ، در مقابل با آن سه گروه نامبرده مفیدتر برای جامعه خواهند بود. زیرا که، حداقل اطلاعات ناقص و نادرست تحویل مردم نمیدهند. در اینجا، لازم میدانم به نکته مهم دیگری هم اشاره کنم که در این مقاله، وارد جزئیات و تاریخ مارکسیسم نخواهیم شد، بلکه بحثمان صرفا محدود به اندیشه کمونیزم یا کمونیسم میباشد، یا به عبارت روشنتر، اندیشه کمونیسم چه میگوید؟
دانشنامه بزرگ شوروی در چاپ 1953 خود کمونیسم را چنین تعریف میکند: "عالیترین شکل جامعه که جانشین شکل سرمایه داری یا کاپیتالیزم میشود و از راه شکل ابتداییتر آن یعنی سوسیالیسم، تحقق میابد."
بیانیه بیست و دومین کنگره حزب کمونیست اتحاد شوروی در 1961، کمونیسم را اینچنین تعریف میکند: " کمونیسم یک نظام بدون طبقات است با مالکیت همگانی وسایل تولید و برابری کامل اعضای جامعه; در چنین نظامی رشد همه جانبه مردم با رشد نیروهای تولیدگر از راه پیشرفت دایمی علوم و فنون همراه خواهد بود و منابع ثروت عمومی برای همه به فراوانی جوشان خواهد بود و اصل بزرگ: از هر کس به قدر تواناییش و به هر کس به قدر نیازش، تحقق خواهد یافت. کمونیسم یک جامعه عالی کارگران آزاد و آگاه خواهد بود و در درون آن مردم خود بر خود حکومت خواهند کرد; جامعه ای که در آن کار کردن برای خیر جامعه نخستین نیاز حیاتی هر کس خواهد بود، و همه این ضرورت را در خواهند یافت و از توانایی هر فرد بیشترین سود برای جامعه به دست خواهد آمد."
اگر تصور کنیم، تفکر کمونیستی توسط مارکس و از زمان مارکس به بعد شروع میشود، در اشتباه محض هستیم. در حقیقت، اگر تفکر کمونیستی را به درستی ردیابی نمائیم، ما را به قرنها پیش از اسلام و مسیحیت باز میگرداند.
کمونیسم به صورت طبیعی و ابتدائی در جوامع ابتدائی بشر وجود داشته است. در زمان باستان، حدود چهارصد سال قبل از پیدایش عیسی مسیح یا حتی پیش از آن، تئوری کمونیسم در ذهن بشر شروع به رشد نموده و برای نخستین بار به صورت سیستماتیک و منظم توسط فیلسوف بزرگ یونانی افلاطون به رشته تحریر در آمده است. افلاطون معتقد بود که از بین بردن نابرابریهای اجتماعی باعث رشد و توسعه صلح در جامعه و حکومت سیاسی خواهد بود. پس از آن، تئوری کمونیسم موضوع بحث و تحقیق دانشمندان دیگر بوده است. بعنوان مثال، بعدها، در قرن 16 سال 1515، توماس مور، نویسنده انگلیسی در رساله خود "اتوپیا" معتقد به از بین رفتن مالکیت خصوصی بود و همچنین معتقد بود که مالکیت اقتصادی باید متعلق به کل جامعه باشد و نه گروه خاصی از جامعه.
اما، بنیاد انقلابهای کمونیستی در جهان قرن بیستم در واقع ریشه در تفکرات مارکس و انگلز دارد. اصرار مارکس و انگلز از طبقه کارگر این بود که بایستی با هم متحد شده و نظام کاپیتالیسم (سرمایه داری) را سرنگون کرده تا بتوانند سیستم سوسیالیزم و سپس سیستم کاملتر "کمونیزم" را به اجرا در آورند.
کمونیسم یعنی اصول اشتراکی. کمونیزم، ایدئولوژی است که مخصوصا در قرن بیستم از جنبش های سیاسی مهم در جهان سیاست به شمار میرفت. به عنوان جنبشی سیاسی، کمونیزم، همانطور که کارل مارکس پیش بینی میکرد، بوسیله انقلابی سیاسی توسط طبقه کارگر در صدد براندازی نظام سرمایه داری بود. زیرا که، کمونیزم معتقد بر این بود که در نظام سرمایه داری (کاپیتالیزم) طبقه حاکم که همان سرمایه داران و کارخانه داران هستند، بر طبفه کارگر حکمفرما بوده که آنان را مورد بهره کشی و استثمار قرار میدادند. لذا، با انقلابی که توسط طبقه محروم جامعه که همان طبفه کارگر است بوجود می آید، برخوردی بین این دو طبقه صورت میگیرد و نظام کاپیتالیزم در این برخورد نهایتا سرنگون خواهد شد و در نتیجه طبفه کارگر قدرت اقتصادی و سیاسی را بدست میگیرد تا سیستمی جدید را معرفی نماید، سیستمی که مالکیت اقتصادی به دست طبقه خاصی از جامعه نخواهد بود، بلکه عموم صاحب آن خواهند بود; سیستمی که همه مردم با هم برابر و برادر خواهند بود و هیچ کس بر دیگری برتری نخواهد داشت; و سیستمی که نهایتا در حد عالی معتقد به این اصل بود: "از هر کس به اندازه توانش کار گرفته شود و به هر کس به اندازه نیازش دستمزد داده شود." اساس چنین سیستمی را همان اندیشه و ایدئولوژی کمونیزم مینامند.
اما، در عمل، این اندیشه تا به حال با شکست مواجه بوده است. کل نظامهای کمونیستی در جهان تبدیل به رژیمهای قهری، استبدادی و دیکتاتوری شده اند. بعنوان مثال، انقلاب روسیه در سال1917 توسط لنین و استالین و جریان سیستم کمونیستی بعد از آن انقلاب. در واقع، اندیشه رویایی کمونیسم، مردم را در روسیه زمان تزارهای دیکتاتور، وادار به سرنگونی آن دیکتاتوری نمود. سیستم دیکتاتوری سرنگون شد. کمونیستها در روسیه خواهان برقراری عدالت اجتماعی، اقتصادی و سیاسی بودند. اما دیری نگذشت که آن سیستم تازه کار و نا آزموده کمونیستی تبدیل به دیکتاتوری کمونیستی شد و جای دیکتاتوری سابق را گرفت. امروزه رژیم های کمونیستی در چین، کوبا، کره شمالی، ویتنام و ... وجود دارند که جزء نظامهای دیکتاتوری به حساب می آیند، و در کشورهای غیر کمونیستی دیگر، حزب های کمونیستی (در صورت وجود) بایستی معمولا بر اساس قوانین دموکراسی پیش بروند... حال، چرا و به چه دلیل کمونیزم با شکست مواجه شد، بحثی جدا دارد و در اینجا قادر به اشاره آن نخواهیم بود، چرا که آنوقت از بحث اصلی خود خارج خواهیم گشت.
بنابراین، لازم به یاد آوری میباشد که در هیچ جای اندیشه کمونیسم، مردم به بی دینی، ضد دینی و به بی اعتقادی نسبت به خدا دعوت نمیشوند. از اینرو، در این خصوص درمیابیم که هیچ نکته مشترکی بین دیدگاههای یک جامعه سنتی مذهبی و اندیشه کمونیسم، وجود ندارد. متاسفانه، تنها عاملی که ما را وادار به چنان تفکری گمراه کننده از کمونیزم مینماید، فقدان معلومات و آگاهی کافی از این ایدئولوژی میباشد.
در مورد اندیشه کمونیسم، نکته فلسفی شایان ذکر آن است که با توجه به مفهوم کمونیسم بعنوان یک اندیشه، نه بعنوان یک سیستم مخرب تجربه شده سیاسی، و با توجه به تجربه حکومتهای مختلف دنیا، متوجه خواهیم شد که هر حکومتی پیش از راه اندازی سیستم سیاسی خود، به ابتدائی ترین و اساسی ترین اصل تاکید مینماید. آن اصل ابتدائی و اساسی چیزی نیست جزء برقراری عدالت و برابری های اقتصادی، اجتماعی و سیاسی در جامعه. این برقراری عدالت و برابری های اقتصادی، اجتماعی و سیاسی هم چیزی نیست جزء فلسفه کمونیسم، همانطور که در اندیشه کمونیزم به آن اشاره شد. بعنوان مثال، در عراق، بعد از استقلال این کشور در سال 1932 تا قبل از به قدرت آمدن صدام حسین، شاهد بی نظمی سیاسی و کودتاهای مختلف بوده ایم، تا اینکه در سال 1968 حزب بعث به قدرت آمد. تفکر این حزب بوجود آوردن و رشد برابری های اقتصادی، اجتماعی و سیاسی بود، اما این حزب هم در عمل تبدیل به نظامی دیکتاتوری گشت. همچنین، در این مورد میتوان از قوانین اساسی و اصول کل کشورهای جهان قبل از به راه انداختن ساختارها و سیستمهای سیاسی خود بعنوان نمونه نام برد و اینکه هیچ کشوری در دنیا خارج از این اصل نمی باشد. این امر نشانگر حقیقت واضحی است که انسان سیاسی در طول تاریخ همیشه و همیشه چه از طریق خشونت و چه غیر خشونت بدنبال ایجاد برقراری عدالت و برابرهای اقتصادی، اجتماعی و سیاسی بوده است، بدون آنکه این آگهی را داشته باشد که این همان اصل کمونیزم است. بشر بطور طبیعی و ذاتی بدنبال برقراری اندیشه وافعی کمونیزم بوده و در نتیجه خود به صورت طبیعی و اتوماتیک، کمونیست بوده، در حالیکه از این حقیقت غافل بوده است.
علت ریشه ای این غفلت ما از ناتوانایی فکری خود ما بوده است. یکی از بزرگترین بدبختیهای بشر آن است که فیلسوفان رشته علوم انسانی معمولا مسائل تحلیل شده ی مهم و اساسی جامعه را فلسفه وار و مبهم تحویل جامعه میدهند. موریس مترلینگ در این باره میگوید: "اگر که فیلسوفان در تحلیل های خود از جامعه کمی ساده تر منظور خود را بیان مینمودند، آن وقت بشر راحتتر و زودتر میتوانست آنها را در مغز خو بگنجاند و در نتیجه نیازی به مفسر و مترجم هم نمی بود. خیلی از مسائلی که شاید سالها بعد بفهمیم و یا هرگز نفهمیم، سالها زودتر قادر به فهم آنها میبودیم."
شاید هم این مشکل از خود فیلسوفان باشد. عیب اکثر بزرگان این رشته آن است که هرگاه مطلب و یا تحقیقی را به توجه جامعه میرسانند، آنرا چنان با ادبیات سنگینی منتشر می کنند که فقط به درد دسته خاصی از مردم که همان فیلسوفان رشته مربوطه میباشند، می خورد و در نتیخه مردم دیگر استفاده چندانی از آن نمیبرند. آنان بی دقت و بی توجه به این امر اساسی و مهم هستند. تکلیف یک فیلسوف علوم انسانی یا علوم اجتماعی آن است که بتواند ارتباط هر چه بیشتر و نزدیکتر با مردم عادی را برقرار داشته باشد. همانگونه که برای یک داروساز متخصص کشف داروئی جدید از مهمترین تکالیف وی به شمار میرود، به همان نسبت برای متخصص علوم انسانی ارتباط با مردم عادی و راهنمایی آنان بایستی از مهمترین مسئولیت های وی بشمار برود. اما متاسفانه در بسیاری از موارد عکس قضیه ثابت شده است و نتیجه آن میباشد که میبینیم: مشاهده ی مرحله ای که مترجمان و مفسران نا آزموده با معلومات ضعیف به میان کشیده میشوند و کار ترجمه یا تفسیر را بیش از پیش مبهم و دشوار میکنند. یعنی این که، با دانش محدود خود براحتی یک اندیشه و یا ایدئولوژی را مخرب و دیگری را مفید معرفی مینمایند. شفاف ترین نمونه، مثال کمونیزم میباشد که چگونه حکمرانهای شوروی در عمل "فلسفه کمونیزم" را به آتش کشیدند و همچنین تحلیل گران روسی و اروپای شرقی این فلسفه را بنابر عملکرد آن به عنوان سیستمی سیاسی به نابودی کشاندند...! دومین نمونه آشکار متفاوت دیگر، مثال اسلام میباشد: زمانی که افراط گرایان اسلامی سر بریدن و کشتن مردم بیگناه غیر مسلمان را از تعالیم اسلام میدانند.
در نتیجه، در این باب، مارکسیستهای نو به جانبداری از مارکس و کمونیزم برخاسته اند و معتقدند که مارکس را بد تفسیر کرده اند و منظور مارکس از کمونیزم، سیستم کمونیزمی که در شوروی وجود داشت نبوده، و دیدگاه مارکس از کمونیزم را دوباره باید تفسیر نمود. از طرف دیگر، فیلسوفان اسلامی در این تلاش میباشند که چهره واقعی اسلام را به دنیای غرب معرفی کنند، چهره ای که به قول آنان فقط و فقط از صلح و آرامش میگوید و نه از خشونت.
در این دو مثال فوق، نکته ای مشترک وجود دارد: اگر دقت فرموده باشید تمام افرادی که خواهان برگزاری سیستم کمونیستی در یک جامعه بوده اند و در نهایت سیستم کمونیستی را به اجرا در آورده اند و نتیجتا این سیستم را به نظامهای دیکتاتوری تبدیل کرده اند، افرادی بوده اند که متاسفانه مجهز به دانش ناقص از کمونیزم بوده اند و ظرفیت پذیرای آن را نداشته اند. به همین صورت، تمام افرادی که تفکرات تندروی اسلامی در ذهن دارند متاسفانه فاقد معلومات کافی از اسلام میباشند: آیا تا به حال با فیلسوفی در امور اسلامی بعنوان فردی افراط گرا مواجه شده اید؟ شخصی که به معنای واقعی تخصص در امور اسلام داشته باشد و یا در این زمینه فیلسوف باشد یقینا در امور علوم اجتماعی هم بایستی صاحب نظر باشد و در نتیجه نمیتواند افراط گرا باشد. زیرا که، دانش او نمیتواند چنین شرایطی را برای او فراهم نماید.
در پایان، همانطور که در بالا همراه با مثال اشاره شد، در هیچ کجای اندیشه کمونیزم تفکر و تبلیغات ضد دینی وجود ندارد. از سوی دیگر، هر نهاد اجتماعی و سیاسی شامل انواع و اقسام حکومتها در طول تاریخ، جهت تاسیس سیستم خود نیاز به قوانینی اساسی داشته اند و دارند، و هسته ی آن قوانین اساسی که همان برقراری عدالت و برابری های اقتصادی، اجتماعی و سیاسی است، خارج از اندیشه کمونیزم نمیباشد. اما آنچه که ما را به چیزی غیر از این اصل هدایت میکند، متاسفانه... چیزی جزء بی اطلاعی و علم ناقص ما از آن نیست... علم و دانش ناقص هم برای گوینده و هم برای شنونده خطر ساز و خطرناک میباشد.
كپي برداري از مطالب این وبلاگ با ذكر منبع بلامانع است
