تاثیر بحرانهای تاریخی در توسعه و پیشرفت ملتها
سوالی تحت عنوان: "تاثیر بحرانهای تاریخی در توسعه و پیشرفت ملتها چه میباشد، با ذکر نمونه؟ این توسعه می تواند منفی و یا مثبت باشد. بعنوان مثال، جنگ جهانی اول و دوم و تاثیر آن در توسعه اروپا، یا جنگ داخلی افغانستان که جهت توسعه آن منفی میباشد،" در آکادمی اینترنتی علوم انسانی بلوچ، توسط یک دانشجوی ایرانی مقطع دکتری ، مطرح شده بود که دوستان زیادی در این بحث شرکت داشتند.
به نظر من، یکی از دلیلهای پیشرفت اروپای غربی جنگهای جهانی اول و دوم بوده اند. این جنگها درس عبرتی به اروپا، مخصوصا اروپای غربی داد تا در آینده از جنگ بین کشورهای اروپایی خودداری کند. بعنوان مثال، بعد از جنگ جهانی دوم هرگز کشورهای پیشرفته اروپای غربی و آمریکای شمالی وارد جنگ بر علیه همدیگر نشده اند و معمولا سعی بر این بوده که از طریق دیپلماسی اختلافات خود را حل کنند.
هر چند که، تمام اروپا پیشرفته نیست، اما اگر بطور کلی در نظر بگیریم کشورهای اروپا و آمریکای شمالی پیشرفته تر از کشورهای دیگر هستند.
در فرانسه، انقلاب فرانسه دگرگونی عظیمی در سیستم اجتماعی و سیاسی فرانسه بوجود آورد که از سال 1789 شروع و تا 1799 ادامه داشت: فرانسه را از حالت حکومت سلطنتی مطلق به جمهوری تبدیل کرد... اثرات انقلاب فرانسه همه جانبه بود هم در داخل و هم در خارج کشور. انقلاب کبیر فرانسه بعنوان یک بحران تاریخی امروز این کشور را تبدیل به یک کشور توسعه یافته کرده است. مسئله استقلال آمریکا هم بحرانی بود تاریخی. در حقیقت، شاید بتوان گفت اوضاع و احوال در اروپا تجربه تلخی بود برای مردمی که بعدها از جاهای مختلف اروپا به جایی مهاجرت کردند که نامش را آمریکا گذاشتند: آمریکایی که امروز به یک ابرقدرت تبدیل شده است. یا اینکه مسئله انقلاب انگلیس، در مقابل انگلیس امروز.
برعکس، مصر، ایران، و روم به نوبت زمانی از قدرتهای بین الملل بوده اند، اما بحرانهای تاریخی سرنوشت آنها را تغییر دادند.
اشاره به این نکته ضروری است که چه عواملی درگیر بحرانهای تاریخی کشور ها بوده اند و یا هستند...!؟ نوع عوامل و نقش آن در بحران ملتها سرنوشت ساز است. عوامل میتواند منفی و همچنین مثبت باشند.
در نتیجه، اثر بحرانهای تاریخی در یک نهاد ممکن است منفی و یا مثبت باشد، همانطور که در بالا بدان اشاره شد.
حال، چطور میتوان "منفی بودن" و یا "مثبت بودن" آن را تشخیص داد؟ زمانی میتوان این مورد را برای دنیا ثابت کرد که معمولا عمر طولانی از یک نهاد اجتماعی، یا اقتصادی، و یا سیاسی گذشته باشد. البته، شاید بتوان از همان ابتدای رشد یک نهاد، تاثیر پذیری منفی و یا مثبت آن را پیش گویی کرد. اما در این حالت، این مورد صرفا مورد توجه گروه خاصی از توده ها خواهد بود، و نه کل ...!
باید مواظب "تاریخ" بود...! تاریخ را میتوان تحریف کرد، یا به عبارت روشنتر، تاریخ معمولا تحریف میشود. حال، تاریخ نویسان و یا تحلیل گران علوم اجتماعی و علوم انسانی، اثر مثبت بودن و یا منفی بودن آن را برای دنیا تفسیر خواهند کرد. قبل از آغاز رنسانس، تاریخ را در جهت مثبت تغییر و تحریف نمودند...! اگر که این کار را نمیکردند الان کمپانی ها و حکومتهای بزرگ غربی قادر به کنترل دنیا نمیبودند...
بهرحال، بین غرب و شرق شکاف بزرگی از لحاظ تکنولوژی وجود دارد. این فاصله بطور آشکار برای همه روشن و قابل حس است. بطور مثال: میتوان نگاهی مقایسه ای بین کارخانه های اتومبیل سازی آلمان و کشوره های جهان سوم و یا حتی در حال توسعه داشت، که قابل مقایسه نیستند.
اما، همین هم نعمت بزرگیست که چنین شکافی حداقل قابل روئیت است و هر از چند گاهی ما را به خاطر میاندازد... اما، آیا تا به حال به اساس ماجرا پی برده اید؟ منظور این است که به همان نسبت که فاصله بسیار بزرگ "توسعه تکنولوژی" بین غرب (قدرتهای غربی) و شرق وجود دارد، به همان نسبت هم فاصله بسیار بزرگی از لحاظ "توسعه فکری و سیاسی" بین آنها وجود دارد، اما با این تفاوت که مورد"توسعه فکری و سیاسی" متاسفانه بین این دو بلوک غیر قابل رویت است...
نسخه "مرگ عقب افتادگی" از قبل توسط فیلسوفان بزرگ دنیا پیچیده شده است، که همان "تعلیم و تربیت" است. کلمات "تعلیم و تربیت،" کلمات تکراری هستند که شاید در روز ده ها بار آنها را میشنویم. اما، حتی یکبار هم نشده که این راه را درست رفته باشیم.
منظور از تعلیم و تربیت این نمیباشد که همه باید تحصیلات دانشگاهی داشته باشند، تا مسئله حل شود. بلکه منظور این است که مطالعات تاریخی، اجتماعی، و مخصوصا فلسفی خود را افزایش دهیم. راه حل نهایی ما (جهان سوم و جهان در حال توسعه) فقط و فقط رسیدن به علم و دانش است. علم و دانش بزرگترین موانع را از بین میبرد. زیرا که تجربه تلخ دیگران را می خوانیم، و اینکه به خود اجازه نمی دهیم که تجربه تلخ دیگری در نهادمان اتفاق بیافتد.
هر بحرانی که در جامعه ای رخ دهد، تاریخ چهره واقعی آن را به ما نشان میدهد.
تمام بحران های تاریخی نتیجه سودمندی نداشته اند. بلکه، در بعضی از موارد، جامعه ها را به عقب کشانده اند. وجود بحرانهای تاریخی در بعضی از ملتها، باعث شده است که فقط سازمانهای اجتماعی و سیاسی خاصی بهره ببرند، اما در کل، وجود این چنین بحرانهای تاریخی صرفا نقش "داروی مسکن" را برای بعضی از سازمانهای اجتماعی و سیاسی داشته است و بس. اکثر نهاد های توسعه نیافته و در حال توسعه را میتوان جزء این قبیل موارد دانست...!
