چکیده سخنرانی احمد رضا طاهری در دانشگاه س و ب
"ماهیت سیاست در بلوچستان ایران عصر پهلوی" در تالار ملاصدرای دانشگاه سیستان و بلوچستان، زاهدان
همایش سراسری "گذری بر تاریخ بلوچستان"
15/02/87 – 16/02/87
بسم الله الرحمن الرحیم، با سلام خدمت حضار محترم و بزرگوار. وقت (20 دقیقه) بسیار کم است و بنابراین به طور خیلی خلاصه میپردازیم به "ماهیت سیاست در بلوچستان ایران در دوره پهلوی."
در ارتباط با جامعه و سیاست بحثی داریم در جامعه شناسی سیاسی که میگوید جامعه و سیاست لازم و ملزوم همدیگر هستند. تا جامعه ای نباشد سیاستی نیست و همینکه جامعه (جامعه انسانی) بوجود می آید بطور اتوماتیک و طبیعی سیاست بوجود می آید، و اگر که بخواهیم جامعه ای را توسعه دهیم بایستی سیاست را در آن فعال کنیم. به همین دلیل است که ارسطو پدر علم سیاست در 2500 سال پیش انسان را حیوانی سیاسی میخواند.
طبیعت سیاست هم میتواند گرایش دموراتیک داشته باشد و هم گرایش غیر دموکراتیک، میتواند هم متمرکز باشد و هم فدرال، میتواند هم سنتی باشد و هم مدرن، یا اینکه میتواند ترکیبی باشد از عوامل مختلف، در هر حال به هر نوع و فرمی که باشد بستگی دارد به بنیان، ساخت و ترکیب جامعه. لذا در ماهیت سیاست در بلوچستان ایران دوره پهلوی سعی بر آن است که نوع سیاست و یا طبیعت آن بر اساس مهمترین تحولات سیاسی بین حکومت و بلوچ تا قبل از انقلاب اسلامی ایران بطور خلاصه مورد بحث واقع شود.
تاریخ میگوید، به دلیل اهمیت استراتژیک و حساس بودن بلوچستان، این سرزمین همیشه مورد نوعی بهرکشی سیاسی از جانب قدرت های آن زمان قرار گرفته است، از سوی دیگر قدرتهای مرکزی مختلف دیگر چون قاجاریه بهتر عمل نکرده اند.
قبل از سلسله پهلوی در بلوچستان ما نه اثری از دولت مدرن داشته ایم و نه اثری از سیاست مدرن. در واقع، مرحله تحکیم قدرت دوست محمد خان بارانزهی (بارکزهی) همزمان بوده با به قدرت رسیدن رضا شاه در 1921 در ایران.
رضا شاه در پی آن بود تا سیستم به اصطلاح فدرال سنتی ایران را به نوعی سیستم متمرکز مدرن تغییر دهد، البته این طرح برنامه بریتانیا بوده است. بریتانیا از نفوذ و گسترش شوروی به خلیج فارس و هندوستان به شدت وحشت داشت، از سوی دیگر منابع نفتی ایران منافع اقتصادی بریتانیا را میتوانست تامین کند، بنابراین بریتانیا میبایست هم با گسترش شوروی مقابله کند و هم وارد معامله اقتصادی با ایران شود، در نتیجه جهت چنین کاری برای بریتانیا معامله با یک ایران متمرکز به صرفه تر بوده تا معامله با یک ایران فدرال. بهرحال، طبق اسناد تاریخی سرویس اطلاعاتی برتانیای کبیر، در سال 1921 گیلان، 1922 کردستان، 1924 لرستان، 1925 خوزستان، و 1928 بلوچستان مطیع حکومت مرکزی رضا شاه واقع شدند. پافشاری دوست محمد خان در بلوچستان بیهوده بود.
درباره علل شکست دوست محمد خان از دولت مرکزی در سال 1928 چندین نظریه وجود دارد.
یک، حمایت بریتانیا از دولت مرکزی ایران. بریتانیا از یک بلوچستان مستقل و ضعیف وحشت داشت، چرا که این سرزمین میتوانست تحت نفوذ شوروی قرار گیرد مخصوصا زمانیکه دوست محمد خان گرایشات ضد انگلیسی داشت.
دو، از سوی بریتانیا نواحی مناطق سرحد بلوچستان در سال 1924 به ایران واگذار شد تا دولت مرکزی راحتتر بتواند با نیروی دوست محمد خان بجنگد. بعضی از طوایف سرحدی تحت کنترل بریتانیا بودند و… بنابراین نیروی دوست محمد خان فاقد بسیاری از جنگجویان منطقه سرحد بود.
سه، کمبود تسهیلات جنگی برای نیروی دوست محمد خان.
چهار، توطئه داخلی. برخی از سرداران بلوچ از وجود دوست محمد خان احساس خطر میکردند، زیرا که وجود وی باعث میشد که بقیه از امتیازات ویژه خود یعنی سرداری محروم بمانند، بنابراین در حین جنگ از حمایت دوست محمد خان دست کشیدند.
بنابراین، در سال 1928 دولت مرکزی به طور فیزیکی در بلوچستان حضور پیدا میکند و نظام فدرال سنتی بلوچستان به نوعی نظام متمرکز تغییر پیدا میکند. رضا شاه در پی آن بود که سازمانها و نهادهای دولتی را در بلوچستان برقرار کند تا بتواند به طور مستقیم با توده مردم در ارتباط باشند، این باعث میشد که سرداران و خوانین بلوچ جایگاه خود را از دست بدهند. لازم به ذکر است که در آن زمان سرداران و خوانین بلوچ از اجزای مهم دولت تلقی میشدند. در زمینه جمع آوری مالیات و برقراری امنیت یار و یاور دولت بودند و نقش بسیار مهمی را ایفا میکردند و در واقع حذف آنها برای دولت مرکزی کار ساده ای نبود. در هرحال، خوانین که میدیدند موقعیتشان از سوی دولت مرکزی در خطر است سعی میکردند تا روی خوش به دولت نشان دهند و خود را به نوعی به دولت نزدیک کنند حتی در مواردی چون قتل دادشاه صادقانه با حکومت همکاری میکردند.
پس از برکناری رضا شاه در سال 1941 فرزند وی محمد رضا شاه به قدرت رسید. از زمان به قدرت رسیدن وی تا پایان حکومت پهلوی کلا 5 برنامه عمرانی به اجرا در آمد که برنامه اول از چارچوب ساختن چند مدرسه و تعمیر راه های شوسه و... فراتر نرفت. در برنامه دوم رشد توسعه بهتر بود و در این زمان شهرهایی چون سراوان، چابهار، و ایرانشهر از نعمت برق برخوردار شدند. در برنامه سوم هدف صنعتی کردن کشور بود. و برنامه های چهارم و پنجم هم به نوعی استراتژی برنامه سوم را ادامه دادند، ولی تغییرات چندانی در بلوچستان بوجود نیامد.
در دوران پهلوی گرایش مردم بلوچ به سیاست گرایشی پاسیو passive بوده است، و در دوران محمد رضا شاه گاه گاهی به علت تبعیضات برخوردهایی بین دولت مرکزی و بلوچ ها در میگرفت که اصولا در چنین مواقعی دولت اصل را بر راه های خشونت میگذاشت.
هرچند که از طریق اسد الله علم که مدتی استاندار سیستان و بلوچستان و سپس وزیر دربار بود نوعی کانال ارتباطی بین بلوچ ها و دولت مرکزی شکل گرفته بود اما برخی تحرکات سیاسی که در بلوچستان پاکستان رخ میداد بر بلوچستان ایران بی تاثیر نبوده است، مثلا تشکیل گروههایی چون حزب دموکرات بلوچستان و جبهه آزادی بخش بلوچستان در دهه 1960 را میتوان حاصل این تحرکات دانست. جبهه آزادی بخش بلوچستان توسط کشورهایی چون مصر، سوریه و خصوصا عراق حمایت میشد... از حضور چنین جنبش هایی در بلوچستان شاه احساس خطر میکرد. بنابراین در پی مقابله برخاست. در واقع، شاه از سه شیوه استفاده کرد. 1. دیپلماسی خارجی. 2. سیاست خشونت. 3. توسعه بلوچستان. توسعه بلوچستان بیشتر برای آن بود تا توجه مردم بلوچ به سوی دولت جلب شود و چنین جنبش هایی در بلوچستان ریشه نگیرند، که در واقع دولت در این مسیر موفق بود. در نهایت، در سال 1975 بین شاه و صدام حسین قراردادی امضاء شد تحت عنوان قرارداد الجزایر که طی آن هر دو موافقت نمودند تا از گروه های مخالف علیه همدیگر حمایت نکنند، بدین معنی که شاه از کردهای مخالف صدام حمایت نکند و صدام از بلوچ های مخالف شاه حمایت نکند.
اگرچه که پس از سال 1928 دولت مدرن وارد بلوچستان شد، و نهادهای دولتی بوجود آمدند، و دیگر اینکه سیستم فدرال سنتی بلوچستان تبدیل به سیستمی متمرکز شد، اما بایستی یادآور شد که ماهیت سیاست در بلوچستان همچنان بصورت سنتی صورت میگرفت، بعنوان مثال در بلوچستان آن زمان ما فاقد اساسی ترین اصل دموکراسی یعنی رای گیری یا voting بوده ایم. در آن زمان رای گیری به مفهوم امروزی رایج نبوده است. یا مثلا انتخابات مجلس شورای ملی کاملا حالت غیر دموکراتیک و فرمایشی داشته است.
در مورد وجود حزب های سیاسی باید یادآور شد که در بلوچستان، ما به مفهوم واقعی حزب سیاسی نداشته ایم. حضور حزب های سیاسی واقعی در بلوچستان میتوانست تاثیر نهادهای سنتی که اثر منفی داشته اند را کاهش دهد. فلسفه احزاب سیاسی آن است که مردم و دولت با هم در ارتباط باشند. در دموکراسی های توسعه یافته معمولا احزاب برای منافع مردم دولت را تحت فشار قرار میدهند و به امور آنها رسیدگی میکنند اما در ایران پهلوی احزاب ساختاری را طراحی میکردند که بر اساس آن رفتارهای مردم را در جهت خاصی هدایت و کنترل میکردند. شعبه های زیادی از احزاب فرمایشی در سیستان و بلوچستان بوده اند اما پس از تاسیس حزب رستاخیز احزاب دیگر منحل شدند. حزب رستاخیز در واقع یک حزب فراگیر و متمرکز بود که دارای دو گرایش سنتی و مدرن بود. گرایش سنتی توسط اسد الله علم اداره میشد، و پایه و اساس این گرایش در بلوچستان سرداران و خوانین بلوچ بوده اند. اگر چه که حزب رستاخیز اعلام کرده بود که مردم میتوانند در انتخابات شرکت کنند اما در بلوچستان شرایط با زمان پیش از تاسیس حزب چندان فرقی نمیکرد و علی رغم وجود ظاهری صندوق های رای نمایندگان مجلس در نهایت توسط علم انتصاب میشدند و اینکه چه کسی چه پستی داشته باشد و یا چه کسی نماینده شود و یا نشود علم در بلوچستان همه کاره بوده و بنابراین از بلوچستان نمایندگانی که وارد مجلس میشدند معمولا همان سرداران و خوانینی بوده که با علم در ارتباط بوده اند.
در دوران حکومت پهلوی بجزء دهه پایانی آن هیچ اثری از گروه تحصیل کردگان بلوچ وجود نداشته، در دهه پایانی دوره پهلوی کل تعداد بلوچ های تحصیل کرده را بیش از 100 نفر تخمین نمیزنند. آنها با نشست هایی که گاه گاهی بین خود و همچنین با مقامات بلند پایه رژیم وقت برگزار میکردند خود را وارد صحنه سیاست کردند. در واقع، هدف اصلی آنها این بود که ساختار سنتی حاکم بر بلوچستان را به سوی نوعی ساختار مدرن سوق دهند. چنینی عملی باعث میشد که پایگاه و جایگاه سرداران و خوانین مورد تهدید واقع شود. زیرا همانطور که قبلا اشاره شد خوانین در برقراری امنیت نقش مهمی را ایفا میکردند. منبع قدرت آنها ساختار سنتی بلوچستان بود و این یک امتیاز طبیعی برای آنها بشمار میرفت. آنها دارای پایگاه مردمی بودند. تحصیل کردگان بلوچ از مقامات بلند پایه مرکزی درخواست توجه ویژه به مسائل اقتصادی و فرهنگی بلوچستان را میکردند. اما دولت مرکزی این گروه را چندان جدی نمیگرفت. چرا که آنچه که برای دولت مهم بود برقراری امنیت در بلوچستان بوده است. دولت میتوانست با بودجه بسیار کم از طریق خوانین امنیت را در بلوچستان برقرار کند. بنابراین علل شکست گروه تحصیل کرده را میتوان چنین بیان کرد. 1. منبع قدرت گروه تحصیل کرده دانشگاه و تحصیلات بوده که متاسفانه در آن زمان نه دانشگاه جایی داشته و نه تحصیلات. 2. عدم حمایت دولت مرکزی. 3. نبود پایگاه مردمی. 4. از آنجائیکه گروه تحصیل کرده اکثرا در آن زمان دانشجو و جوان بودند در سیاست مهارت و تجربه نداشتند. 5. تغییر ساختار سنتی به ساختار مدرن زمان بر میباشد.
هر چند که علمای سنی مذهب بلوچ در سیاست نقشی نداشته اند اما نفوذ آنها در جامعه سنتی بلوچستان بیشتر از نفوذ سرداران بوده است. آنها در واقع نوعی نقش بین سرداران و مردم را ایفا میکردند و در جهت مشروعیت بخشیدن به خوانین کار میکردند. نفوذ آنها به این دلیل قوی تر از دو گروه دیگر بوده که منبع قدرت آنها مذهب بوده است و مذهب با ذهنیت عمومی سازگاری داشته و به ندرت میتوان چنین عنصری را از سیاست خارج کرد، اما منبع قدرت سرداران سنتی بوده است که با همکاری ملاهای سنی مذهب بلوچ صورت میگرفته... و دیگر اینکه در جنگ سنت و مدرنیته با توجه به روند جهانی شدن میتوان گفت که سنت ضربه پذیرتر از مذهب است.
علت سنتی بودن طبیعت سیاست در بلوچستان عصر پهلوی ناشی از سنتی بودن ذهنیت و بافت کلی جامعه بلوچستان بوده است که بر اساس همان بنیان و ترکیب دولت نیز سیاست را بر بستری سنتی قرار داده بود. از توجه و حوصله شما بسیار سپاسگزارم.
نخستین همایش "گذری بر تاریخ بلوچستان،" دانشگاه سیستان و بلوچستان، زاهدان، تالار ملاصدرا، سومین نشست علمی همایش، یکشنبه 15/02/1387 با حضور هیات رئیسه: دکتر تکمیل همایون، دکتر مسعود مرادی، دکتر مهدی مرتضوی، و دکتر محمد گلبن. متن کامل این مقاله پس از چاپ در این سایت قرار خواهد گرفت.
کپی برداری از مطالب این سایت با ذکر منبع بلامانع است www.ahmadrezataheri.org
